Saturday, July 31, 2004
زن کُرد و جوخه ژينو سايد سفيد
بسم الله النور
سيماي زني کُرد با چهره اي آفتاب سوخته و غبار گرفته با لباسي سياه و رنگ و رو رفته که نشان از تيرگي روح او داشت ، در حالي که گلهاي نارنجي بدرنگي بر پيش زمينه سياه لباسش خودنمايي مي کرد و چشم را آزار مي داد. ... در پيش چشمهايم در صفحه تلويزيون ظاهر شد..... شبکه زاگرس بود.
قامتي نحيف و صورتي استخواني داشت، استخوانهاي صورتش از شدت سختي کار يا شايد هم از شدت درد و رنج در زير پوست صورتش به راحتي ديده ميشد، سربند و کلاه بزرگي به سر داشت که پيچش ممتد و نامنظم پارچه سياه دور سربندش نشان از سنگيني آن داشت... جثه اي نحيف، صورتي استخواني و سربندي که در نهايت بي تناسبي انگار دست به دست هم داده بودند تا فلاکت و بدبختي اين زن را در صحنه تلويزيون به نمايش بگذارند.
با وجود اينکه جواني سنش که بين 20-25 سال به نظر مي رسيد، انگار غم عمر درازي را به دوش مي کشيد. وقتي گزارشگر زن سر صحبت را باز مي کند، سؤالات را به فارسي به زن مي فهماند- با لهجه غليظ تهراني!- زن هم که انگار آب سردي روي سرش ريخته باشند و بخواهد يکدفعه امتحان سنگيني را جواب بدهد.... هول و سر در گم وناتوان از تمرکز فکرش که آيا به معني سؤالات خانم گزارشگر فکر کند يا مشغول ساختن جمله اي به فارسي در ذهن خود باشد، تمام سعي خود را مي کند که پا به پاي خانم بيايد و حتي الامکان از کلممات کُردي استفاده نکند.... حاصل اين تلاش تصوير زني بود با چشماني حيران که به مانتوي خوشرنگ خانم گزارشگر خيره مانده بود و از سويي مقهور و مبهوت طرز حرف زدن او شده بود، گزارشگر هم که انگار اين را فهميده باشد با غرور خاصي در اداء کلمات فخيم فارسي تاکيد بيشتري مي کرد.... زن که قصد داشت در زير لفافه اي از خنده تلخ حقارت نگاهش را پنهان کند شروع به صحبت مي کند " .... ما خيلي بدبختيم... شوهرم بيکار است... بچه ها کيف و کفش ندارند..." جملات کوتاه و بريده بريده ، مٍن مٍن هاي پشت سر هم و خسته و ناتوان از حرف زدن به زباني که زبانش نيست، به آن بيگانه است، انگار که مشغول کار سخت بدني باشد به لکنت مي افتد. و مثل مرغي که بال و پرش را بسته باشند و بخواهد پرواز کند به تکاپو مي افتد تا جملات را درست در کنار هم بچيند و کمتر از کلمات کردي استفاده کند.... چه تلاش حقيرانه و بي نتيجه اي!!
البته گاه گاهي خانم گزارشگر از سر دلسوزي به کمکش مي آيد و او هم از روي ضعف و ناچاري در تاييد منظور خود که خانم گزارشگر آن را با لفظ نوين و جملاتي مرتب و فخيم از زبان او بازسازي مي کند "بله" حقيرانه اي زمزمه مي کند....
چرخش دوربين... خانه اي کاهگلي با پنجره هاي آهني زنگ زده و اتاقهاي سرد و تاريک و گليم هاي پاره پاره که در نهايت بي سليقگي در کنار هم چيده شده بودندو چند بچه قد و نيم قد که با لباسهاي کثيف دور يک کاسه خالي نشسته بودند و به دوربين زل زده بودند... و....
اين تصوير غالب و نمايانده شده و گزينشي زن، خانواده، و در يک کلام تصوير فرهنگ و زندگي کُرد کرمانشاهي است که هر از گاهي از صدا و سيماي کرمانشاه پخش مي شود.
زن کُردي که لباسش نشان از فلاکت دارد و زبانش باعث سرخوردگي است ، خانه اش سرد و بي فروغ است و بچه اش گرسنه و کثيف و شوهرش خجل و ناتوان از بدست آوردن لقمه ناني براي خانواده اش...
واقعيت اين است که سعي مي شود چنين زندگي، شخصيت و سبک و سياق حرف زدني ، به عنوان نماينده فرهنگ و زندگي کُرد نشان داده شود. زندگي و حرف زدني که ابتدايي و مختص روستاست.
در واقع با القاء اين تفکر که اصلا" تمدن و شهرنشيني با چنين فرهنگي در تضاد است قصد دارند جامعه و اذهان عمومي را به سوي ايتن تفکر سوق دهند که اگر کسي بخواهد متمدن و شهري بشود، ابتدا بايستي اين لباس را کنار بگذارد و بعد زبانش را مرحله به مرحله از کُردي به فارسي کرمانشاهي و بعد به فارسي با لهجه غليظ تهراني تغيير بدهد.... با بچه اش فارسي صحبت کند و در خانه از مبل و صندلي و کاناپه استفاده کند.... و در يک کلام خود و خانواده اش را مطابق با فرهنگي بار بياورد که زيبا، با کلاس و متمدن جلوه داده شده و به هر روشي که ممکن است خود را از ننگ کُرد بودن خلاص کند.
ادامه دارد
 
قالب